کاخ آپادانا
شاهوار

سلام بالاخره مطلبی پیدا کردم که بنویسیم سومین جشنواره شاهوار با همه خوبی و بدیهاش تمام شد و طبق همه جشنواره ها عده ای جایزه به دست و عده ای دیگر مغموم از سالن بیرون امدن نفس جشنواره به نوع خود بد نیست اما داشتن یک هدف مشخص یا اگر قرار است که موضوعها به صورت آزاد ارائه شود لااقل ترکیبی از داوران تشکیل شود که به قول معروف نه سیخ بسوزد نه کباب انتخاب هیئت داوری خود حدیثی است که از زمان شکل گیری همیشه موضوع تنش دار در مراسم و بعد از مراسم بوده اینکه حوزه هنری دارای روابط خوبی با افراد رده بالا از لحاظ دانش داستان نویسی یا شعر گویی هستن هیچ جای شبه های وجود ندارد ولی اینکه چرا زمانی از کسانی استفاده میشود که دارای اسم ورسم نیستن جای بحث دارد یا دستمزد این آدمها بالاست یا ..... جشنواره شاهوار چیزی شبیه جشنواره تئاتر جوان سوره بود که تا زمانی که به اوج رسید زمان زیادی را طی کرد کاش در این زمان که عصر ارتباطات و اینترنت هست بااستفاده از این فن آوری و تخصیص اعتبار به آن جشنواره را از حالت استانی خارج و به آن را به منطقه وسیع تری گسترش بدهیم تعدا شاعران ونویسندگان ما در استان محدود هستن شاید خیلی که خوشبینانه نگاه کنیم هر سال یک یا دو نفر به این جمع اضافه شوند به این لحاظ ما آثار تکرای از لحاظ محتوایی یا نگارشی را میشنویم که باعث تکدر خاطره میشود این را هم نباید از یاد ببریم که نویسندگان ما آنقدر اهل مطالعه و کاوش نیستن و این خود آفتی است که احتیاج به فکر کردن دارد

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸۸ - رضا عرب پور
دل شیفته ها

سلام امسال هم عید تحویل شد مثل خیلی از عید های که آمدند ورفتند اما در این سالها ما خیلی از دوستان را ندیدین ویا اگر هم دیدیم از هم گلایه کردیم و بهانه اوردیم که چرا به همدیگه سر نمی زنیم بگذریم از این دوستان خیلیهایشانتحمل ماندن نداشتند ورفتند و هیچ یادی از انها نشد نمی خواهم تصور کنید آدم نهیلیستی هستم ابدا من از اون دسته آدمهاییم که به زندگی بسیار امیدوارم اما گاهی دلم برای آنها تنگ میشود و بد جوری دوست دارم برم بشینم بالای مزارشون و براشون حرف بزنم آخه..........میدنین از بین بچه های که رفتن دلم برای حسین عرب اسدی خیلی تنگ شده از اون دسته بچه های بود که زود آدم را شیفته خودش میکرد گرچه هر دفعه به خاطر شرایط کاریم از جلوی روستاشون رد میشم وفاتح های براش می خونم .نمی دونم ولی اگر کسی از بچه ها دوست داشت وقت خالی داره یه برنامه ریزی بکنیم  بریم روستاشون چند دقیقه یا نمیدونم یک ساعت کمتر بیشتر بشینیم و بیایم .بهر حال سال نو همه شما مبارک باشه .

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸۸ - رضا عرب پور
 

امروز هیچکس تنهایم را با خودش تقسیم نکرد.شاید نمی دانستند که کسی ممکن است امروزتنها بماند

یا اصلا ممکن است کسی .باورشان نمیشود یا اصلا ممکن است درهیاهوهای ندانستنشان آنقدر غرق بشوند که کسی نجات غریقشان نباشد یا کسی.

حالا آمدنشان هیچی ولی ماندنشان که میتوانست ازاین شاد تر باشد شاید آنها هم نمیدانستند که باید شاد بمانند در این همه ماندنی که به نظر هیچ بودش از  پشت سنگلاخها که چقدر این کلمه را دوست داشتم معلوم و مشخص تر ازهر مشخصی بود یا کسی.

نمایشش آنقدر تهوع آور و لوس بود که بببیندههای حرفه ای شروع به فحاشی زیر لب کرده بودند و لعنت میفرستاند به همه کسانی که حماقت نفهم بودنشان ازسر ورویشان میبارید یا کسی.

نمیخواستم این قدر دور بیفتم که ممکن است من هم مثل همه آنهایی باشم که نمایششم زبانها را به جنبانئن وادار بکند یا مثل خیلیها یاکسی .

اصلا ولش کن همیشه روزهای تولدم اینقدر مسخره بوده است.

(نام:رضا نام خانودگی:عربپور ش ش:233 محل تولد :(نمیدانم بگویم متاسفانه یا ...شاهرود)تاریخ تولد:15/4/1349

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٧ - رضا عرب پور
 

http://www.iiketab.com/ebook/adabiyat.htm
باسلام خوب این هم یک سایت خوب برای همه دوستان کتابخوان حالا باز هم بهانه بیاورید که کتاب خوب نداریم اگر نم خرید حداقل توی سایت دانلود کنید بعدا مطالعه بفرمایید
البته اگر از تلفن کردن ها و غیبتها کمی بکاهید

ممنونم

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - رضا عرب پور
و این هم یک داستان جدید از محمود دولت آبادی

آینه                         نویسنده:محمود دولت آبادی         سایت:http://vme.blogfa.com/                 مردی که در کوچه می رفت هنوز به صرافت نیفتاده بود به یاد بیاورد که سیزده سالی می گذرد که او به چهره‌ی خودش درآینه نگاه نکرده است. همچنین دلیلی نمی‌دید به یاد بیاورد که زمانی در همین حدود می‌گذرد که او خندیدن خود را حس نکرده است. قطعا" به یاد گم شدن شناسنامه‌اش هم نمی‌افتاد اگر رادیو اعلام نکرده بود که افراد می‌باید شناسنامه‌ی خود را نو، تجدید کنند. وقتی اعلام شد که شهروندان عزیز مواظف‌اند شناسنامه‌ی قبلی‌شان را ازطریق پست به محل صدور ارسال دارند تا بعد از چهار هفته بتوانند شناسنامه‌ی جدید خود را دریافت کنند، مرد به صرافت افتاد دست به کار جستن شناسنامه‌اش بشود، و خیلی زود ملتفت شد که شناسنامه‌اش را گم کرده است. اما این که چراتصور می‌شود سیزده سال از گم شدن شناسنامه‌ی او می‌گذرد، علت این که مرد ناچار بود به یاد بیاورد چه زمانی با شناسنامه اش سر و کار داشته است، و آن برمی گشت به حدود سیزده سال پیش یا - شاید هم سی و سه سال پیش، چون او در زمانی بسیار پیش از این، در یک روز تاریخی شناسنامه را گذاشته بود جیب بغل بارانی‌اش تا برای تمام عمرش، یک بار برود پای صندوق رای و شناسنامه را نشان بدهد تا روی یکی از صفحات آن مهر زده بشود. بعد ازآن تاریخ دیگر باشناسنامه‌اش کاری نداشت تا لازم باشد بداند آن را در کجا گذاشته یا درکجا گم‌اش کرده است. حالا یک واقعه‌ی تاریخی دیگر پیش آمده بود که احتیاج به شناسنامه داشت و شناسنامه گم شده بود. اول فکر کرد شاید شناسنامه درجیب بارانی مانده باشد، امانبود. بعد به نظرش رسید ممکن است آن را در مجری گذاشته باشد، اما نه... انجا هم نبود. کوچه راطی کرد، سوار اتوبوس خط واحد شد و یکراست رفت به اداره‌ی سجل احوال. در اداره‌ی سجل احوال جواب صریح نگرفت و برگشت، اما به خانه اش که رسید، به یاد آورد که انگار به او گفته شده برود یک استشهاد محلی درست کند و بیاورد اداره. بله، همین طور بود. به او این جور گفته شده بود. اما... این استشهاد را چه جور باید نوشت؟ نشست روی صندلی و مداد و کاغذ را گذاشت دم دستش، روی میز. خوب ... باید نوشته شود ما امضاء کنندگان ذیل گواهی می‌کنیم که شناسنامه‌ی آقای ... مفقودالاثر شده است. آنچه را که نوشته بود با قلم فرانسه پاکنویس کرد و از خانه بیرون آمد و یکراست رفت به دکان بقالی که هفته‌ای یک بار از آنجا خرید می‌کرد. اما دکاندار که از دردسر خوشش نمی‌آمد، گفت او را نمی‌شناسد. نه این که نشناسدش، بلکه اسم او را نمی‌داند، چون تا امروز به صرافت نیفتاده اسم ایشان را بخواهد بداند. «به خصوص که خودتان هم جای اسم راخالی گذاشته‌اید!» بله، درست است. باید اول می‌رفته به لباسشویی، چون هرسال شب عید کت و شلوار و پیراهنش را یک بارمی‌داده لباسشویی و قبض می‌گرفته. اما لباسشویی، با وجودی که حافظه‌ی خوبی داشت و مشتری‌هایش را - اگر نه به نام اما به چهره می‌شناخت، نتوانست او را به جا بیاورد؛ و گفت که متاسف است، چون آقا را خیلی کم زیارت کرده است. لطفا" ممکن است اسم مبارکتان را بفرمایید؟» خواهش می شود؛ واقعا" که. «دست کم قبض، یکی از قبض‌های ما را که لابد خدمتتان است بیاورید، مشکل حل خواهد شد.» بله، قبض. آنجا، روی ورقه‌ی قبض اسم و تاریخ سپردن لباس و حتا اینکه چند تکه لباس تحویل شد را با قید رنگ آن، می‌نویسند. اما قبض لباس... قبض لباس را چرا باید مشتری نزد خود نگه دارد، وقتی می رود و لباس را تحویل می گیرد؟ نه، این عملی نیست. دیگر به کجا و چه کسی می‌توان رجوع کرد؟ نانوایی؛ دکان نانوایی در همان راسته بود و او هرهفته، نان هفت روز خود را از آنجا می‌خرید. اما چه موقع از روز بود که شاگرد شاطر کنار دیوار دراز کشیده بود و گفت پخت نمی‌کنیم آقا، و مرد خود به خود برگشت و از کنار دیوار راه افتاد طرف خانه اش، با ورقه‌ای که از یک دفترچه‌ی چهل برگ کنده بود. پشت شیشه‌ی پنجره‌ی اتاق که ایستاد، خِیلکی خیره ماند به جلبک های سطح آب حوض، اما چیزی به یادش نیامد. شاید دم غروب یا سر شب بود که به نظرش رسید با دست پر راه بیفتد برود اداره مرکزی ثبت احوال، مقداری پول رشوه بدهد به مامور بایگانی و از او بخواهد ساعتی وقت اضافی بگذارد و رد و اثری از شناسنامه‌ی او پیدا کند. این که ممکن بود؛ ممکن نبود ؟ چرا... «چرا... چرا ممکن نیست؟» با پیرمردی که سیگار ارزان می‌کشید و نی مشتک نسبتا" بلندی گوشه‌ی لب داشت به توافق رسید که به اتفاق بروند زیرزمین اداره و بایگانی را جستجو کنند؛ و رفتند. شاید ساعتی بعد از چای پشت ناهار بود که آن دو مرد رفتند زیرزمین بایگانی و بنا کردند به جستجو. مردی که شناسنامه‌اش گم شده بود، هوشمندی به خرج داده و یک بسته سیگار با یک قوطی کبریت در راه خریده بود و باخود آورده بود. پس مشکلی نبود اگر تا ساعتی بعد از وقت اداری هم توی بایگانی معطل می‌شدند؛ و با آن جدیتی که پیرمرد بایگان آستین به آستین به دست کرده بود تا بالای آرنج و از پشت عینک ذره بینی‌اش به خطوط پرونده‌ها دقیق می شد، این اطمینان حاصل بود که مرد ناامید ازبایگانی بیرون نخواهد آمد. به خصوص که خود او هم کم کم دست به کمک برده بود و به تدریج داشت آشنای کار می‌شد. حرف الف تمام شده بودکه پیرمرد گردن راست کرد، یک سیگار دیگر طلبید و رفت طرف قفسه‌ی مقابل که با حرف ب شروع می‌شد، و پرسید «فرمودید اسم فامیلتان چه بود؟» که مرد جواب داد «من چیزی عرض نکرده بودم.» بایگان پرسید «چرا؛ به نظرم اسم و اسم فامیلتان را فرمودید؛ درآبــدارخانه!» و مـرد گفت «خیر، خیر... من چیزی عرض نکردم.» بایگان گفت «چطور ممکن است نفرموده باشید؟» مردگفت «خیر... خیر.» بایگان عینک ازچشم برداشت و گفت «خوب، هنوز هم دیر نشده. چون حروف زیادی باقی است. حالا بفرمایید؟» مردگفت «خیلی عجیب است؛ عجیب نیست؟! من وقــت شمارا بیهوده گرفتم. معذرت می‌خواهم. اصل مطلب را فراموش کردم به شما بگویم. من... من هرچه فکر می‌کنم اسم خود را به یاد نمی‌آورم؛ مدت مدیدی است که آن را نشنیده‌ام. فکر کردم ممکن است، فکر کردم شاید بشود شناسنامه‌ای دست و پاکرد؟» بایگان عینکش را به چشم گذاشت و گفت «البته... البته باید راهی باشد. اما چه اصراری دارید که حتما"...» و مرد گفت «هیچ... هیچ... همین جور بیخودی... اصلا" می‌شود صرف نظر کرد. راستی چه اهمیتی دارد؟» بایگان گفت «هرجور میلتان است. اما من فراموشی و نسیان را می‌فهمم. گاهی دچارش شده‌ام. با وجود این، اگر اصرار دارید که شناسنامه‌ای داشته باشید راه‌هایی هست.» بی درنگ، مرد پرسید چه راه‌هایی؟ و بایگان گفت «قدری خرج بر می‌دارد. اگر مشکلی نباشد راه حلی هست. یعنی کسی را می‌شناسم که دستش در این کار باز است. می توانم شما را ببرم پیش او. باز هم نظر شما شرط است. اما باید زودتر تصمیم بگیرید. چون تا هوا تاریک نشده باید برسیم .» اداره هم داشت تعطیل می‌شد که آن دو از پیاده رو پیچیدند توی کوچه‌ای که به خیابان اصلی می‌رسید و آنجا می‌شد سوار اتوبوس شد و رفت طرف محلی که بایگان پیچ واپیچ‌هایش را می‌شناخت. آنجا یک دکان دراز بودکه اندکی خم درگرده داشت، چیزی مثل غلاف یک خنجر قدیمی. پیرمردی که توی عبایش دم در حجره نشسته بود، بایگان را می‌شناخت. پس جواب سلام او را داد و گذاشت با مشتری برود ته دکان. بایگان وارد دکان شد و از میان هزار هزار قلم جنس کهنه و قدیمی گذشت و مرد را یکراست برد طرف دربندی که جلوش یک پرده‌ی چرکین آویزان بود. پرده را پس زد و در یک صندوق قدیمی را باز کرد و انبوه شناسنامه‌ها را که دسته دسته آنجا قرار داده شده بود، نشان داد و گفت «بستگی دارد، بستگی دارد که شما چه جور شناسنامه‌ای بخواهید. این روزها خیلی اتفاق می‌افتد که آدم‌هایی اسم یا شناسنامه، یا هردو را گم می‌کنند. حالا دوست دارید چه کسی باشید؟ شاه یا گدا؟ اینجا همه جورش را داریم، فقط نرخ‌هایش فرق می‌کند که از آن لحاظ هم مراعات حال شما را می‌کنیم. بعضی‌ها چشم‌شان رامی‌بندند و شانسی انتخاب می‌کنند، مثل برداشتن یک بلیت لاتاری. تا شما چه جور سلیقه‌ای داشته باشید؟ مایلید متولد کجا باشید؟ اهل کجا؟ و شغل‌تان چی باشد؟ چه جور چهره‌ای، سیمایی می‌خواهید داشته باشید؟ همه جورش میسر و ممکن است. خودتان انتخاب می‌کنید یا من برای‌تان یک فال بردارم؟ این جور شانسی ممکن است شناسنامه‌ی یک امیر، یک تاجر آهن، صاحب یک نمایشگاه اتومبیل... یا یک... یک دارنده‌ی مستغلات... یا یک بدست آورنده‌ی موافقت اصولی به نام شما دربیاید. اصلا" نگران نباشید. این یک امر عادی است. مثلا" این دسته ازشناسنامه‌ها که با علامت ضربدر مشخص شده، مخصوص خدمات ویژه است که... گمان نمی‌کنم مناسب سن و سال شما باشد؛ و این یکی دسته به امور تبلیغات مربوط می شود؛ مثلا" صاحب امتیاز یک هفته نامه یا به فرض مسؤول پخش یک برنامه‌ی تلویزیونی. همه جورش هست. و اسم؟ اسم‌تان دوست دارید چه باشد؟ حسن، حسین، بوذرجمهر و ... یا از سنخ اسامی شاهنامه‌ای؟ تا شما چه جورش را بپسندید؛ چه جور اسمی را می‌پسندید؟» مردی که شناسنامه‌اش راگم کرده بود، لحظاتی خاموش و اندیشناک ماند، وز آن پس گفت «اسباب زحمت شدم؛ باوجود این، اگر زحمتی نیست بگرد و شناسنامه‌ای برایم پیداکن که صاحبش مرده باشد. این ممکن است؟» بایگان گفت «هیچ چیز غیرممکن نیست. نرخش هم ارزان‌تر است.» ممنون؛ ممنون! بیرون که آمدند پیرمرد دکان‌دار سرفه‌اش گرفته بود و در همان حال برخاسته بود و انگار دنبال چنگک می گشت تا کرکره رابکشد پایین، و لابه لای سرفه‌هایش به یکی دو مشتری که دم تخته کارش ایستاده بودند می‌گفت فردا بیایند چون «ته دکان برق نیست» و ... مردی که در کوچه می‌رفت به صرافت افتاد به یاد بیاورد که زمانی در حدود سیزده سال می‌گذرد که نخندیده است و حالا... چون دهان به خنده گشود با یک حس ناگهانی متوجه شد که دندان‌هایش یک به یک شروع کردند به ورآمدن، فرو ریختن و افتادن جلو پاها و روی پوزه‌ی کفش‌هایش، همچنین حس کرد به تدریج تکه‌ای از استخوان گونه، یکی از پلک ها، ناخن‌ها و... دارند فرو می‌ریزند؛ و به نظرش آمد، شاید زمانش فرا رسیده باشد که وقتی، اگر رسید به خانه و پا گذاشت به اتاقش، برود نزدیک پیش بخاری و یک نظر برای آخرین بار در آینه به خودش نگاه کند .

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٧ - رضا عرب پور
ویک داستان جدید

وارد شد و مستقیم به سمت کیوسک اطلاعات حرکت کرد،یک برگه از حرکت قطارها را به دست گرفت و وارد ایستگاه شد. روی نیمکت همیشگی نشست و شاخه ی گل رز را در کنارش گذاشت .

نگاهی به برگه دستش کرد و مداد را با آب دهانش خیس کرد.اولین قطار باید تا دو دقیقه دیگر میرسید.وآمد با همان صدای همیشگیشدوباره مداد را باآب دهانش خیس کرد،و یک علامت زد میداتست که امروز می آید یعنی باید می آمد .ترن بعدی درست راس ساعت وارد شد. و او دوباره با همان عادت همیشگی مداد را خیس کرد و علامت زد.آدمها از کنارش می گذشتند بعضی از سر کنجکاوی نگاهی می انداختند و بعضی بدون هیچ عکس العملی بی تفاوت رد می شدند.ترنی دیگر رسیده بود و علامتی دیگر در گوشه ای از صفحه نقش بست نگاهی به ساعت ایستگاه انداخت بلند شد ترن با صدای همیشگیش وارد شد کاغذ و برگه را روی صندلی گذاشت .به گل نگاهی انداختو نگاهی به کوپه ها کرد باید امروز میامد دیروز دیده بودش .امده بود خودش بود باید می رفت باید دنبالش میکرد . گرچه میدانست این گشتن خیلی مدت میبرد.به سمت ترن حرکت کرد ازکنار هم گذشتند دربها بسته شد و او از شیشه به بیرون نگاه کرد چشمانش تا انتهای ترن را دنبال کرد . کاغذ را برداشت وبا آب دهانش مداد را خیس کرد و اخرین ساعت را علامت زد.گل را برداشت کاغذ را مچاله کردو از ایستگاه خارج شد .

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢ فروردین ،۱۳۸٧ - رضا عرب پور
 

گفتم قرار است از ایت هفته به بعد هر هفته یک پست جدید داشته باشم بیشترش هم داستان کوتاه است چون احساس میکنم که نیاز خودم به این قضیه بیشتر است به همین خاطر سعی میکنم که داستان بنویسم و نظر دوستان را هم بخواهم اگر لطف کنید مطالب را بخوانید و نظر بئهید ممنون میشوم اگر بد بود بنویسید اگر هم خوب بود نقاط قوتش را بگید ممنون میشم اگر  فحش هم بنویسید (البته نه از نوع بدش ) باز هم ممنون میشم به انتظار دیدن همه شماها

ولی یک نکته اگر تعریف الکی کنید من فحش میدهم

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٦ - رضا عرب پور
بازگشت دوباره با يك عالمه خبر

سلام

شايد يكي از مضرات اينكه آدم كار داشته باشه اينه كه از دوستانش خيلي كم احوال ميگيره و حالشون رو مي پرسه نمي دونم چرا خيلي بي وفا شدم مي دونين يك تصميم عجيب غريب گرفتم فقط نمي دونم وقتي بخونين جيغ ميكشين يا نه چون من خودم وقتي خوابيده بودم و اين فكر به مخيله ام خطور كرد تا چند دقيقه گيج بود م حالا بهتون ميگم البته اين رو هم بگم كه من اصلا تصميم به اين عمل نداشتم اما نمي دونم چرا اين اتفاق داره ميفته فقط تند تند نخونين تا ببينم چه كاري مي خوام انجام بدم

من ميخواهم امسال ززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززنننننننننننننننننننننننننننننننننن بگيرم فهميدين ميخواهم زن بگيرم

براي خودم خيلي عجيب چون من يكي از اون ادمهايي هستم كه مخالف جنس زنم اين به گذشته ام برميگرده بگذريم خوب حال دوستان گلم چطوره حالا يك سئوال ولي مديونين اگر پستم رو بخونين و كامنت نذارين اگر عروسي دعوتتون كنم مياين يا نه ولي اگر سر كاري باشه واي به حالتون

ولي خودمونيم چه عروسي بشه واييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱ تیر ،۱۳۸٦ - رضا عرب پور
بازگشت دوباره با يك عالمه خبر

سلام

شايد يكي از مضرات اينكه آدم كار داشته باشه اينه كه از دوستانش خيلي كم احوال ميگيره و حالشون رو مي پرسه نمي دونم چرا خيلي بي وفا شدم مي دونين يك تصميم عجيب غريب گرفتم فقط نمي دونم وقتي بخونين جيغ ميكشين يا نه چون من خودم وقتي خوابيده بودم و اين فكر به مخيله ام خطور كرد تا چند دقيقه گيج بود م حالا بهتون ميگم البته اين رو هم بگم كه من اصلا تصميم به اين عمل نداشتم اما نمي دونم چرا اين اتفاق داره ميفته فقط تند تند نخونين تا ببينم چه كاري مي خوام انجام بدم

من ميخواهم امسال ززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززنننننننننننننننننننننننننننننننننن بگيرم فهميدين ميخواهم زن بگيرم

براي خودم خيلي عجيب چون من يكي از اون ادمهايي هستم كه مخالف جنس زنم اين به گذشته ام برميگرده بگذريم خوب حال دوستان گلم چطوره حالا يك سئوال ولي مديونين اگر پستم رو بخونين و كامنت نذارين اگر عروسي دعوتتون كنم مياين يا نه ولي اگر سر كاري باشه واي به حالتون

ولي خودمونيم چه عروسي بشه واييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱ تیر ،۱۳۸٦ - رضا عرب پور
تبریک به همه دوستان

سلام

سال نو به همه شما مبارک باشد شاید خیلی دیر به این فکر افتادم که به دوستانم تبریک بگم ولی خوب میگن ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه هست اما نمی دنم شاید سال قبل برای خیلی از دوستان سال خوبی نبوده البته این درسته که حوادث خوب وبد بر ای همه در طول سال به وجود می اید ولی این تناسب که ممکنه کم یا زیاد یاشد بهر حال سعی کنید در این سال که حالا از نو شدنش چند روزی می گذرد اگر حادثه بدی هم برای شما به وجود امد با سعه صدر باخاش کنار بیاید وحخیلی زود به حافظه کوتاه مدت بسارید چرا فراموش کردن بهترین راه برای ادامه زندگی و امید داشتن به آیند هست سالی ر بار داشته باشید بخندید و یک توصیه زیاد کتاب بخوانید خیلی خوب

قربان همه شما دوستانت خوبم

و در ضمن یک عذر خواهی به دوستم نوید بابت همه کامنتهای که گذاشت و من جواب ندادم

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٦ - رضا عرب پور